Acetaminophen
 
يه کتاب کوچولو و نازک با يه جلد آبی و سياه.اگه دقت کنی عکس يه شترسوار با يه هرم رو هم ميتونی رو جلدش تشخيص بدی.اون بالای صفحه هم نوشته:کيمياگر..شايد با خودت فکر کنی که يه افسانه اس راجع به يه مرد که ميخواد مس رو طلا کنه همون فکری که من کردم! ولی وقتی صفحه اول رو باز ميکنی کم کم ميفهمی که بدجوری اشتباه کردی!
شايد ۴-۵ سال پيش بود که خوندمش و شايد از ۴-۵ سال پيش بود که يه جور ديگه به اتفاقاتی که اطرافم ميافتاد نگاه ميکردم.از همون ۴-۵ سال پيش هر اتفاق جزئی که برام ميافتاد برام يه نشونه بود ولی مهمترين اين اتفاقا روز اول دانشگاه اتفاق افتاد.
هفته پيش وقتی برای اولين بار (بجز برای ثبت نام)رفتم دانشگاه تا پامو تو دانشگاه گذاشتم (دقيقا اولين قدمی که توی دانشگاه گذاشتم)يهو بند کيفم در رفت!کيفم افتاد پشت در دانشگاه منم موندم اين ور در دانشگاه!شايد فقط يه اتفاق ساده احمقانه باشه ولی منو بدجوری برده تو فکر..نميدونم معنيش خوبه يا بده.فکر کردم اگه نظر شما ۳ نفرم بدونم بد نباشه !؟
ببخشيد که مطلب اين دفعه اين قدر يه جوری شد!!
 

[ ???? | ????? | ??? ????????? ]